تبليغاتX
یه نفر اینجا هنوز دوست داره قد بکشه
یه نفر اینجا هنوز دوست داره قد بکشه
امتحاااااااااااان............
من هیچ چی بلد نیستم.ذخیره و بازیابی اطلاعاااااااااااااااااااااااات......................(:
|+| نوشته شده توسط شیلان در دوشنبه نوزدهم تیر 1385 ساعت 17:48 |

؟؟؟؟
ساعت ۴ بعد از ظهر داری تو خیابون راه می ری که بری کلاس عکاسی .اون هم توی مجتمع فرهنگی هنری!

هنوز چند قدم بیشتر نرفتی یه جی.ال.ایکس مشکی از دور می بیندت.بدون معطلی برات بوق می زنه .

می ره یه کم پایین تر منتظرت می مونه.یه نگاهی به سر تا پای خودت میندازی.هیچ چیزیت شبیه اونجور آدمها نیست...

بی اعتنا از کنارش رد می شی.دوباره میاد دنبالت.زیر لیب یه چیزهایی بهت می گه که با تمام وجودت سعی می کنی نشنوی .

اون قدر بی محلش می کنی که می ره پی کارش.

یه کم پایینتر که میای،یه پسره ی لات از اینها که آدم رو یاد فیلم فارسی های قدیم ایران میندازه،جلو پات می ایسته.بی محلش می کنی.میره پی کارش.

یه ماشین دیگه،یکی دیگه،یکی دیگه....

 با خودت می گی :اه لعنت به این مردهای آشغال...

۲ دقیقه بعدش توی حیاط مجتمعی...یه نفس راحت می کشی.

بعدش می ری تو کلاس همه جور پسر نشسته.هر کدومشون تو رو یاد یکی از راننده ها می اندازن.

اما اینجا همه ی مردها سر به زیرن.اونقدر که حتی با خجالت بهت سلام می دن...

نمی فهمم.این آدمهان که با هم فرق دارن یا مکانی که توش هستن؟؟؟!!!

تو چی فکر می کنی دوست من؟؟؟؟

 

 

|+| نوشته شده توسط شیلان در دوشنبه نوزدهم تیر 1385 ساعت 11:1 |

اه...........
یه وقتهایی گند می زنی به همه چیز ...

حالت از خودت به هم می خوره.....

حالم از خودم به هم می خوره!

|+| نوشته شده توسط شیلان در شنبه هفدهم تیر 1385 ساعت 11:16 |

                                    avemaria

 

 

این فصل هم که بگذرد

به پایم پیر می شوی

پسرک مونالیزای لبخندهای بی برو برگرد

 

حق با تو بود که لبهام را

پای گلدان چینی طاقچه می چیدی

 را غروبها avemariaو

با صدايی آهسته می خواندی

تا خدای پدر

سر در نیاورد

عکس کدام الهه ی کت بسته را

توی آلبوم بی عکس خودم

برعکس گذاشتم

 

حرف بزن ماریا

این پسر منتظر است عاشق بشود

و روی باکره گی ات

رجز بخواند پدر

 

بخند آنای همه ی سرابهای فصلهای پس از این

همیشه یک گل جا مانده تا نخندیدن

و این که مرگ سایه به سایه

بر لبهامان لب می ساید

حرف کمی نیست

دارد باران می بارد

هنوز خودم را نمرده ام

به پنجره می آیم

دارم برای همسایه دست تکان می دهم

حتما نمرده ام که نمی ترسد

 

خودت را بمیر

مونالیزای نشسته توی پستوی

زیبا نیست؟

این پسر دارد زمستان می شود....

 

 

 

 

این یکی از شعرهای چاپ نشده ی خانم ناهید عرجونی عزیز بود

من عاشق این شعرشم.امیدوارم شما هم لذت برده باشید...

 

 

|+| نوشته شده توسط شیلان در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 ساعت 17:28 |

هوا پاییزیه...
این جا بوی پاییز میاد ...

تو خیابون را میری بوی خوراکی های زنگ تفریح میاد ...

وقتی کلاس چهارم بودی ...

با دوستات قایم باشک بازی می کردی...

یهو دلت می گیره بعد از یازده سال...

شماره ی دوستت رو از حفظ می گیری...

شماره ای که فکر می کنی تا الان حتما عوض شده...

اما امتحان می کنی چون می خوای با لیلا حرف بزنی ...

لیلا!همون دوستی که خوراکیهات همیشه نصفش مال اون بود و نصف خوراکیهای اون مال تو...

همون لیلایی که باهاش بالا بلندی بازی می کردی و صدای خنده هاتون همه رو شاد می کرد...

همون لیلایی که قول دادی هیچوقت همدیگه رو فراموش نکنین...

لیلا! لیلای قره خانی...

 

شانست رو امتحان می کنی...

شماره رو می گیری بعد از ۱۱ سال شماره ی لیلا رو از حفظ می گیری:

..۲۲۳۶۰

یکی گوشی رو برمیداره می پرسی منزل آقای قره خانی؟

دختره می گه بله بفرمایین!

-من شیلانم یکی از دوستای لیلا.هستش؟

-بله گوشی...

-بله؟

-ذوق می کنی داری پس می افتی ...می گی لیلا؟ سلم. من رو یادت میاد؟ شیلانم...شیلان شبلی...کلاس چهارم...مدرسه ی زینب...خانم سبزه واری معلممون بود...یادته من و تو رو یه نیمکت بودیم ؟نیمکت دوم ردیف وسط نیمکت جلومون ستاره گوران و آزاده بازیار بودند...یادت میاد؟

دیوونه می شوی وقتی به خشکی جواب میده:

-آره یادم اومد خوبی ؟

-فدات شم دلم برات تنگ شده تو چطوری؟

-مرسی ...

اونقدر خشک حرف می زنه که حالت از خودت و لیلا قره خانی و آزاده بازیار و ستاره گوران و خانم سبزه واری و بالابلندی و قای باشک و مدرسه ی زینب و .........از همه .همه چیز به هم می خوره.

گوشی رو میذاری...

میری یه گوشه ای می شینی...

اشک نمی ریزی...

می خندی ...

همه ی خاطرات کلاس چهارم رو میریزی تو سطل آشغال.

تو حیاط یه گودال می کنی ولیلای مومیایی شده رو از اون باندهای لعنتی در میاری و توی گودالی که کندی خاک می کنی....

 

 

بعد می ری خیابون و هر بویی غیر از بوی پاییز رو حس میکنی.... 

 

|+| نوشته شده توسط شیلان در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 ساعت 18:32 |

|+| نوشته شده توسط شیلان در دوشنبه پنجم تیر 1385 ساعت 17:1 |