تبليغاتX
یه نفر اینجا هنوز دوست داره قد بکشه
یه نفر اینجا هنوز دوست داره قد بکشه
بافرهنگ مجازی...
سلام چطوری تو؟من هم خوبم اما دیروز عصر باید من رو می دیدین...

هیچوقت تا اون حد عصبی نشده بودم...

فکرش رو بکن تو جمع یه عالمه نویسنده و شاعر و روزنامه نگار و ... جمع شدی

 بعد دو نفر از همین نویسنده های مثلا" بافرهنگ به بدترین لحن با هنرمندی

که اون هم نویسنده است و البته موزیسین صحبت کنن!

 

حالت گرفته نمی شه؟؟؟

اما خوب دیگه هر کاری هم بکنیم همینه که هست همیشه (هر چیزی)نما پیدا می شه..

ما که می خواستیم بخندیم .پس باز هم می خندیم به همه چیز...

 

راستی همین آقای بی نهایت باشخصیت که دلی مثل دریا داره ۵ام اردیبهشت تو تلویزیون kurdsat اجرا داره.سنتور می زنه اگه تونستین حتما" ببینید.

برام کامنت بذارید ها ...

   babye     

|+| نوشته شده توسط شیلان در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385 ساعت 10:58 |

؟؟؟؟؟
 

 

می گم اگه مشکلات و بدبختی و ... نبود ما از چی خوشحال می شدیم؟؟؟

|+| نوشته شده توسط شیلان در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 ساعت 12:56 |

؟؟؟؟؟
 

 

می گم اگه مشکلات و بدبختی و ... نبود ما از چی خوشحال می شدیم؟؟؟

|+| نوشته شده توسط شیلان در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 ساعت 12:56 |

؟؟؟؟؟
می گم اگه کشکلات و بدبختی و ... نبود ما از چی خوشحال می شدیم؟؟؟
|+| نوشته شده توسط شیلان در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 ساعت 12:55 |

از این بهتر نمی شه...
دستیابی به چرخه ی کامل سوخت هسته ای را به ملت شهیدپرور ایران اسلامی تبریک عرض می نمایم...

|+| نوشته شده توسط شیلان در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 ساعت 12:53 |

شیلان حالش خوبه...
سلام.خوبی؟

یه تصمیم گرفته م بیا تو هم با من همکاری کن:

فقط بخندیم...

|+| نوشته شده توسط شیلان در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 ساعت 10:32 |

چرا وجود دارم؟؟؟؟
سلام حالتون چطوره؟

دیروز شروع به خواندن یک کتاب به اسم <روی ماه خداوند را ببوس>کردم

کتاب خیلی جالبیه.یه جمله اونجا خوندم که به نظرم خیلی جالب اومد و حسابی تو فکرشم.اینکه وقتی از نظر ریاضی احتمال وجود یه موجودی مثل من <که در مقابل عظمت دنیا یه نقطه به حساب میآد صفره> من چطور وجود دارم؟؟؟نباید وجود داشته باشم.اما می بینی که هستم.

کجای کار ایراد داره؟

شاید هم از عظمت خدا باشه یا اینکه مجبوریم به عظمت خدا ربطش بدیم.

وقتی که به این چیزها فکر میکنم دیوونه می شم

تو چطور؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط شیلان در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385 ساعت 11:11 |

فقط هوس گریه کرده ام...

بهانه مهم نیست.

کافی است کودکی را بخوانم و به آغوشم نیاید یا حتی بیاید.

یا اینکه لبخندم را زنی روسپی بی پاسخ بگذارد.

کافیست در خیابان پسر بچه ای نگاهی عاشقانه یا هرزه گونه به اندامم بیاندازد...

 

اینجا فقط هوس گریه کردن می کنم.

همه چیز مهیاست

همیشه مهیا بوده

اینجا پشت این سنگری که برایم ساخته شده

همسنگرانم سنگ بر سرم می کوبند.

دشمن غریبه بنده خدا قصد جانم کرده!

خبر ندارد آرزویم شده

که دارت شوم.

هوس گریه کرده ام.

همه چیز مهیاست.

یک در بسته سه دیوار خالی و یک کتابخانه پر از بوف کور...

و صفر و یک هایی الاکلنگی که مرا پرت می کنند روی فکر کردن

اینجا اگر هوس گریه کنی پرت می شوی.

اینجا پر شده از صفر-از خوابروها-از خیالبافها!

تنبیه می شوم که فکر نمی کنم.

مرا مادرم تنها گذاشت روی الاکلنگی که یک طرفش من بودم و

طرف دیگرش یک پرت  شده بود روی افکارم...

تئا ابد روی الاکلنگ نشسته می مانم و صفر را بالا نگاه می دارم.

 

یک پرت شده روی افکارم...

 

 

|+| نوشته شده توسط شیلان در یکشنبه بیستم فروردین 1385 ساعت 10:48 |

عاشق خودت باش...
سلام چطورین؟

من هم خوبم یعنی یه جورایی عالی ام.می دونین تو شرایط خیلی بدی تنهام گذاشته اند.

تا چند وقت پیش خیلی اذیت می شدم اما بعدش سر خودم رو به یه چیزایی گرم کردم که دوستشون دارم...

حالا با این که می دونم خیلی ها حالشون ازم به هم می خوره و نمی خوان من رو ببینن اما خودم عاشق خودمم .و روزی هزار بار برای خودم می میرم.عشقی که هیچ کسی نمی تونه ازم بگیره.

می دونی آدم وقتی خیلی تنها بشه یه جورایی خل و چل می شه .

درست مثل من...

|+| نوشته شده توسط شیلان در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385 ساعت 10:25 |

سلام 85
سلام.

سفر بودم نتونستم بنویسم.دلم برای همه تنگ شده.

سال نوتون مبارک...

|+| نوشته شده توسط شیلان در یکشنبه ششم فروردین 1385 ساعت 13:46 |